اعتراضturn on your speaker !this music create a nice smell in my mind...
مرا ببخش که به زمان نیاز دارم...
مرا ببخش که عاشقت نمی شوم...
یعنی نمی توانم که بشوم.
نمی دانم چرا؟
چرا این روزها رنگ دگر است؟
چرا آهنگ زندگی کند شده؟
چرا فکر می کنم فراموشم کردی...
این اسلوموشن کی تمام می شود ؟
هر چند می دانم که در فردایی نه چندان درو از
حسرتش می میرم...
من دلم تنگ است و تو می دانی...
و این جا چه بی رنگ است تو می دانی...
این اولین برف پاییزی یا شاید زمستانی آمد...
و من هم ...بگذریم!
هیچ کاری با ترس ارزش ندارد ...
با عشق ارزش دارد...
نمی دانم من و تو چرا دوریم...؟؟
نمی دانم...
هنوز هم از یاد آن شب می ترسم...
و فکر می کردم که این ترس بی فایده
خواهد بود حتی نمی دانم چرا با من چنین کردی...؟
مدتی آمد و رفت کردم!آن هم با ترس...
حال تمام آمدو رفت و ترس را فراموش کرده ام.
شاید من بدم که از تو چشمه می خواهم...
شاید من بدم که از تو آتش می خواهم...
این روزها حضورت را کم رنگ تر از همیشه حس می کنم...
نمی دانم چرا؟؟
تنهایم گذاشتی شاید؟باز هم نمی دانم چرا...؟
اعتراض تلخ مرا بپذیر و بر من مگیر...
شاید من در اشتباهم که وقت هست...
بیاییم باور کنیم که زمان نیست...!
یک سوال خون مرا می خورد...!
مورتیمر عزیز!شاید تو بدانی!
یا تو عیسی؟
یا حتی مصطفی...؟
نه کسی نمی داند...
من می دانم !می دانم که که ام!می دانم که چه ام...
اما تو فرصتی را از من گرفتی...
امید مرا خاموش کردی...
چراغ امیدم را سبز کن...
از نت تا آنجا چقدر راه است...؟؟!!
دستم بگیر و بر من مگیر...
مرا از این دور کن و بیرون بیاور ...
مرا نترسان اما کاری کن که باز هم یار شویم...
غمخوار شویم...و هوشیار شویم...
رهایم مکن...صدایم کن....چشمها به مهمانی خواب می روند...
تا بلکه چیزی جز ترس ببینند...
تا اختیار ببینند و عشق...
تا فرادی روشن را ببینند و کور گذشته های تلخ و تاریک شوند...