من سر کلاس نشسته بودم...پشت همین صندلی چوبی قراضه که با هر
تکان جسمم ناله می کند...استاد مثل همیشه اراجیف می بافت و من
فقط تن صدایش را می شنیدم...
تو در زدی وارد کلاس شدی...
نشستی روی صندلی که جلوی من بود...
من مات تو بودم و تو مثل همیشه می خندیدی...
تو به استاد چیزی گفتی...من نشنیدم !من فقط تن صدایت را
شنیدم همان صدایی که برای من به سان لالایی بود همیشه...
تو برگشتی و به من نگاه کردی و مثل همیشه ندانستی که
این منم که دست نگاههای تو عاجز شده ام...تو ندانستی و
نخواهی دانست که من دیوانه ی چشمان براق و کمرنگ تو شده ام...
تو نخواهی فهمید روز اول که تو را دیدم چگونه یک لحظه سرت را
برگرداندی چشم در چشم من دوختی و برای من زمان و مکان
بی معنا شد...آری تو ندانستی نمی دانی و نخواهی دانست...
من متحیر چشمان تو شده بودم...به تو اخم کردم...به تو بد نگاه کردم...
این را هم نمی دانی...به خاطر تلالو تاریک آن حلقه روی انگشت دست
چپت...تو همیشه از دست من شاکی می شوی و می پرسی چرا
من به تو اخم می کنم؟؟تو همیشه پر از سوالی و پر از ابهام...
تو به من نگاه کردی و بر پیشانی بلندت چین افتاد...
برگشتی و من یک نفس راحت کشیدم...چون چشمانت نبود که مرا
دیوانه کند...لحظه ای بعد دستت را از جلو به پشت آوردی همانجا
که من نشسته بودم...انگشتانت را باز کردی...من آرزو داشتم دستت
را بگیرم ...دستم را سمت انگشتت بردم...حلقه را از آن بیرون کشیدم...
نگاهم اقیانوس سوال شد و پر از ابهام زهرآگین...تو به من خندیدی...
من حلقه را از دستت کندم و رها کردم...دستت را گرفتم و فشردم...
آن لحظه انگار آتشی به جانت ریخت...دستت سوخت و تمام جان
مرا هم با خود سوزاند...تو به من نگاه می کردی و می خندیدی...
و نمی دانستی که من تو را اصلا نمی بینم...من کور شده ام...
من بینایی ام را از دست داده ام...من چشم به جهانی گشوده ام
که با چشم صورت نمی توان دید...همه جا غرق در نور بود
و در میان روشنایی سایه ی مبهم مکانی آشکار شد...
عبادتگاهی که همه در آن دیوانه وار دست به آسمان دراز کرده بودند...
آدمهایی که تمام این دنیا را کنار گذاشته بودند...قد قامت را که گفته
بودند کسی راست روی پای خود نبود همه به سمتی مایل شده بودند...
انگار چشم صورتشان کور شده بود...انگار دلهاشان روشن شده بود...
در نمازشان خم ابروی کسی با یاد آمده بود که محراب را به فریاد
آورده بود...همه مست و دیوانه سر بر حریم کبریایی
کسی می ساییدند...همه متحیر بودند...
همه در فنا بودند...ناگاه من از آنجا بیرون آمده بودم...من دیوانه بودم..
.من روی پای خود راه نمی رفتم گویی دو بال داشتم...
من روی زمین نبودم...من وقتی راه می رفتم
گاه به این سمت مایل بودم
...گاه به آن سو...من سرخوش شده بودم...می خندیدم و گریه می کردم...
سما می رفتم...می چرخیدم و می رقصیدم...
تو نیز از آن سو می آمدی باز هم می خندیدی...وجودت پر از
هیاهو شده بود پر از حرارت بودی...نزدیک من آمدی ...
چهره به چهره شدیم...تو من می خندیدی...
من به تو .من دست تو را گرفته بودم تو دست من...
ما عاشق بودیم...ما از هم عبور کرده بودیم...در پس آیینه ی چشمان
سبز تو من دیگر تو را نمی دیدم...کسی را می دیدم که...

ما هیچ نبودیم جز نگاه...ما هیچ نبودیم جز حسرت...ما هیچ نبودیم جز شرم ما هیچ نبودیم جز نفسهای به شماره افتاده در راه پله های سرد اینجا...ما هیچ نبودیم جز قلبهای به تپش افتاده در راهرو های تاریک...
ما هیچ نبودیم جز نگاه...تو هیچ نبودی جز بهانه...من هیچ نبودم به جز صداقت...
ما هیچ خواهیم شد اگر در پی فردا درنگ کنیم...ما هیچ خواهیم شد اگر به دست سرد باد دهیم
روزگاری را که می توانیم با هم باشیم و زیر سایه ی لرزان درختهای فرسوده از دست دنیا و دردهایش فرار کنیم دمی آسوده شویم و در چشم هم خیره...ما هیچ می شویم اگر از دست دهیم این روزهای سرد را که دستان من و تو بی رفیق مانده اند...و این فکر مرا مجنون می کند که نکند من و تو که خوب می دانیم زمان چیست ندانیم که می رود و باز نمی گردد...
من دلگیرم از تو!تو از من دلگیری!و اینکه تو بشکنی آن چیزی را که درونت شعله می کشد سخت است ولی ممکن!پس درنگ نکن و نگذار این ثانیه ها در کنار کسانی بگذرد که غریبند و گاه رقیب...می دانی چه می گویم؟گمان نمی کنم!!!....
پ.ن:شناخت موجب عشق می شود.
باید یک سری چیزهارا کنار گذاشت که سخت است.
من از یاد نگاه کسی می میرم و زنده می شوم.می خواهم سرم را به دیوار بکوبم...
و این ابهام زهرآگین را بکشم و بپرسم که چرا یک انسان متعهد باید اینچنین
تعهدش را زیر پا بگذارد؟؟؟چرا؟چرا؟>
چشمهای سبز و قهوه ای و آبی...حرفهای پشت این چشمها...
دلهایی که به تپش می افتند...نگاههایی که گره می خورند...
قلبهایی که می شکنند...و منی که مات و مبهوت این صحنه ها هستم...
یاد گرفتم که بخندم...یاد گرفتم که به بعضی اصلا سلام نکنم!:دی
یاد گرفتم که به بعضی نگاهها پاسخ ندهم!
یاد گرفتم که با مردهای خوشگل چطور رفتار کنم.
یاد گرفتم که به کجاها بروم و به کجاها نروم...
یاد گرفتم که برداشت بیخود از برخی رفتارها نکنم...
بی ریا باشم!شاد باشم و شادی بیافرینم...
به برخی آدمها ارزش ندهم...
گاهی مغرور باشم!:دی
احساسم را ابراز کنم برای کسانی که دوستشان دارم
خوب گوش کنم.(دست دکتر عباسی درد نکنه!)
اطلاعات کسب کنم.
برد فیزیک را از مطالب خوب خودم خالی نگذارم.
موزیک شاد گوش کنم و لذت ببرم...
پایم به کتابخانه باز شود...پایم شدیدا به آزمایشگاه
باز شود...یاد گرفتم که اندیشکده ی ریاضی بروم...
روشهای جالبی برای یادگیری ریاضی کشف کنم:دی
***
اینجا میدان یادگیری است و گاه جنگ...
جنگ سبز پوشها و آبی پوشها و این هیاهوی دیوانه وار بر سر هیچ!
جنگ نگاههای عاشقانه...
جنگ با نگاههای درد آور حراست و دستهایی که دوست دارند
همدیگر را بفشارند...ولی نمی توانند...
جنگ کسانی که همدیگر را دیوانه وار دوست دارند...اما زخم زبان می زنند...
اینجا میدان به دست آوردن و از دست دادن است...
پ.ن:
1_منتظر مقارنه ی ماه و مشتری هستم...نه در این ماه
2_بارانها و هوای دو نفره امان مرا بریده است...
3_یک روز ظهر را به یاد دارم که بساطی را فراهم کردم جهت نقاشی...
یک چشم کشیدم با گچ...چشم قهوه ای که همه می گفتند این چشم
یک مرد است...اما من ساکت بودم و گفتم این را از روی طبع کشیده ام...
نمی دانم چشم کیست؟؟!اما دوست داشتم بدانم این که کشیدم چشم
کیست؟امروز با ناباوری این چشمها را می بینم که هر روز و هر جا دنبال
من هستند...گاه در دل و گاه در ظاهر...صاحب این چشمها اندکی مرا به مرز...
4_حرف زیاد است اما...
این سان من به بینهایت یک غلیان همسانگرد مبتلا شده ام!
از صدای کسی پر شده ام!صدایی که هندسه ی ساده و یکسان
نفسش من را به خواب آرام می سپارد...
صدای قدمهایش را به یاد دارم و به شنیدن آن عادت کرده ام...
به چشمانش عادت کرده ام.به وجودش عادت کرده ام.
شانه هایی که گرد و غبار سالهای علم آموزی بر روی آنها
سنگینی می کند...
تخته سیاهی که بستر افکار روشن اوست و جایگاه دستهای
زمختی که در شیارهایش لطافت را شاید بتوان با چشم دل دید...!
چهره ای که زیبا نیست و زیباست!
چشمانی که پشت شیشه ی عینکش پنهان کرده و من هر وقت
می خواهم دزدکی به آنها نگاه کنم انعکاس نور نمی گذارد ببینم
که چیست و بر آن چه می گذرد...(دروغ گفتم!من دزدکی نگاه نمی کنم:دی)
این مرد ظاهری ساده دارد و مهربان...باطنی پیچیده و غیرقابل درک!
و اینکه تو وقتی نگاهش می کنی نمی دانی که چه می خواهد...!
یک اسطوره که به من سلام می دهد...
یک اسطوره که در چشمان من به دنبال چیزی بوده و هست
و شاید خواهد بود!
من محو شده ام...
من می خواهم ساعتی را بنشینم و فقط نگاهش کنم...
((در این نگاهها نسبیت انیشتین بیداد می کند!اینکه چقدر زمان منبسط
می شود وقتی در چشمان من نگاه می کند و ان لحظه که چشم
بر می دارد و لبخند می زند.من نمی خواهم اما زمان خیلی سریع می گذرد
انگار که با سرعت نور دور می شود از من...))
می خواهم مثل او خاکی شوم...می خواهم که از این خاک پاک
پا بر فلک آبی بگذارم و بر جهان نظاره گر باشم...
اگر دستان مرا بگیرد و من تا آن روز نه منصرف شده باشم نه خسته!
پ.ن.1:دلم عجیب تنگ است و در غلیان.
پ.ن.2:همه چیز در مقارنه ی ماه و مشتری خلاصه می شود.
پ.ن.3:آدمهایی هستند که غلیان مرا کم می کنند و شعف را زیاد!
برای تحلیل آنها وقت می خواهم!دارم./؟
پ.ن.4:بوی تغییر می آید!
پ.ن.5:حواسم را جمع می کنم. فرصتها زیاد هستند باید از تمام
آنها استفاده کرد.
پ.ن.6:هنوز یک آرزو دارم و آن داشتن یک تلسکوپ است!و دیدن ستارگان
در کنار کسی که می ستایمش.
پ.ن.:7:خداوند هرگز تاس نمی اندازد!*** دست من بسته است!
امروز که به برگها نگاه می کردم مثل هر سال تصمیم
داشتند از عرش به فرش بیایند و لحظه ای با رقصشان در باد پاییزی مارا
محو کنند که آری طبیعتی هست و در پس این طبیعت حقیقتی هست...
آدمهایی که از کنار من عبور می کنند.با نگاههایی لبریز از پیام...
پیام آشنایی.پیام تنفر.پیام تمسخر.پیام جذب.پیام محبت.پیام نظر بازی و هوس...
من این روزها فقط چشمانم را درگیر چشمانی می کنم که معنایش
برایم جذب است!قانون جذب و تمام واقعیت بی پایان و شیرینش...
صورتهای پر چین مردانی که رفته اند در این راه و مجذوبند...و شاید اسیر!
اسیر شرایطی که می خواهند یا نمی خواهند!مردانی سالخورده
که شاید روزی که وارد این علم شدند می خواستند آلبرت انیشتین بشوند!
کسانی که در آرزوی ارائه ی یک تئوری بودند که جهان را تکان بدهد...اما نشد!
اما چه شد که نشد؟(یک علامت سوال بزرگ!)
جوانانی که مغرورانه پا بر زمین می کوبند و منتظر این هستند که یا
از شر فیزیک خلاص شوند یا آنها هم آلبرت بشوند!جوانانی که به هیچ
کدام از اینها فکر نمی کنند...نگاههای پریشان هر کدام از این آدمها
که گاه خبر از سر درون نمی دهد...من در میان این آدمها به دنبال
نوری می گردم...آلبرت شدن سخت است؟
پ.ن.1:امشب ماه و مشتری به مقارنه ی هم می روند.
پ.ن.2:من هنوز مبهوت آنچه ام که بر من گذشته...!
پ.ن3.:مردی را یافتم که سراسر لطافت است و من در کلاسش
انقباض زمان را خیلی شدید حس می کنم.
پ.ن.4:مردی از جنس سوال که دسته ای مجذوب اویند.اما من در جستجوی
اویم...
پ.ن.5:مردی که لهجه ی شیرازیش هنوز هم مرا به یاد مصطفی
می اندازد و من دلم برای او تنگ است.این سکوت مرگبارش عذابم می دهد
ای کاش یک روز این را درک کند!
پ.ن.6:من تا به حال 1000 بار نشریه ی آونگ را مطالعه کرده ام.خسته نمی شوم!
پ.ن.7:خداوند تاس نمی اندازد؟/.
پ.ن.8من نشانه هایی دریافت می کنم از اینکه مردی از جنس باران
بد طوری روی روح من متمرکز شده این تمرکز را با صدای بی صدایی و با
نشان بی نشانی فریاد می زند...می بینم و می شنوم!
پ.ن.9:در جریانم همیشه تا ابد...!
پ.ن.10:آرزوهایم شیرین است و دست یافتنی...
پ.ن.11:انسانهای جذابی که ...
پ.ن.12:قاصد روزان ابری !داروگ!کی می رسد باران؟
پ.ن.13:من را ببخش ای همسفر برای تاخیر!درکم کن!

پیام تبلیغاتی ممنوع!لطفا در رابطه با نوشته حرف بزنید!!!
حرف متفرقه ممنوع!یک دفعه یادم رفت بگما!!!دارین منو رو سفید
می کنین!!!
خوب!
آلبرت عزیز من را طلبید!
خیلی وقت است!
خیلی سال است!
مثل آن روز که معمای قشنگش را حل کردم!
پس من هم به جواب طلبش می روم!
یک دانشجو!
یک دانشجو که پر از تناقض شده !
پر از تناقضی با طعم قهوه ی تلخی که لبریز از شکر شده!
پر از شعفی به حجم خالی دستگاه لخت!
و پر از گرد و خاکی که روی دندانهای اروین لم داده است...
من شروع می کنم راهی را که یک شهاب ارغوانی
بر آن تابیده.همان شهاب آن شب که من دیدم
و کسی ندید.همان مبل کهنه که رویش خوابیدم
به سمت آسمان و آهنگهای آکروپولیس یانی را گوش
دادم و دل دادم به آهنگ رویای یک انسان(آهنگی که در
حال پخش است )و چه ها که نبافتم!
یک راه به پایان رسید...
یک راه آغاز شد.آغازی از جنس کتاب فیزیک دبیرستان و تمام
ضمائم و تعلیقاتش...
دلتنگ مردی شدم از جنس باران
که مهربانی می آموزد همچون پدرش...و زنی که آرام
است چون آبی دریا و صخره ای است محکم
در برابر موجهای سهمگین رودخانه ی وحشی...
و دلتنگی برای مردی که نیست اما ...من او
را شب و روز می ستایم...
من دانشجو شده ام!
دانشجویی خسته که گرد و غبار تاریخ روی
شانه هایش نشسته...دانشجویی که 3 سال است
دیوانه شده...
من می روم برای تجربه ی طعم بادامهای تلخ و شیرین...
قدم به جایی می گذارم...که آغازش مهمتر از پایان است
و فاصله ی میان این دو از آغاز مهمتر است و به یاد
دارم که هر پایانی را آغازیست...


پ.ن:بوی پلاستیک و رنگ بد جور مرا آزار می دهد.باشد
که این قهوه ی تلخ شیرین مرهمی بر این زخم باشد...
فهمیدی؟گمان نمی کنم!
پیام تبلیغاتی و نوشته هایی چون(( وب قشنگی داری به منم
سر بزن)) ممنوع!اگر نمی خوانید
لطفا نظر هم ندهی_______________________د!
امروز داشتم فکر می کردم که پریروز چه اتفاقی افتاد...؟
یادم نیامد!
فکر دیروز را هم کردم!باز یادم نیامد...
وبعد فکر کردم و فهمیدم چرا!
فهمیدم!
چون روزهای من طعم و بوی یک رنگی گرفته اند...
درتمام روزها و شبهای زندگی ام شعارم فرار از عادتها بوده...
سعیم این بوده ولی امروز می بینم که بدجور در حال و هوای گرفته ی
این روزها اسیر شده ام طوری که حتی تشخیص امروز از دیروز برایم
سخت است...
بعد به نور نقره ای ماه کامل پناه بردم دیشب...من لبریز بودم از التهاب
و یاس!و ترس از آنچه بر سر من می آید...من راه را گم کرده ام!
می دانم!خیلی وقت است!در پی جواب سوالهایم به چه جاها که چنگ نزده ام!
وعده دادند که قبل از آنکه ماه و مشتری به مقارنه روند من جواب را خواهم یافت...
من دربه در به دنبال تاریخ آنم...
من روزهایم پر شده از یک گوشه نشستن...و فکر کردن...
فکرهای تلخ و شیرین...من در این افکار و گوشه نشینی ها ردپایی
از نسبیت انیشتین یافتم...زمانهایی که 1 دقیقه اند اما یک ساعت حس
می شوند...زمانهایی که یک ساعت هستند و یک دقیقه حس می شوند...
نسبیت انیشتین را شاید تو ندانی اما کش و قوس زمان را خوب می دانی!
خالی ذهن من پر شده از افکار بی ثمر...رفیق شفیق من شده این روزها
در و دیوار اتاقم...و کسی نیست... و من فکر می کنم یک دانشگاه که
باید بروم چگونه خواهد بود؟با آدمهای رنگ به رنگ و بعضا ترسناک...!
و اینکه خاصیت من چیست؟از کجا آمده ام؟به کجا می روم؟
آیا سرنوشت من باید این باشد که یک مهندس پولدار بشوم؟
و این و آن ته دلشان گیاه مسموم حسرت و حسادت رشد کند و هر
بار دیدن من و حرف من آبیاری این گیاهها باشد تا که میوه ی نفرت
بر روی ساقه های آن بنشیند...
با خود بگویند:فلانی را دیده ای؟چه کارش خوب گرفته!
و من تمام این روزها کار کنم و زحمت بکشم؟
من باید با یک دکتر پولدار ازدواج کنم؟که خوش تیپ باشد؟
و ته جیبش جیلینگ جیلینگ صدا بدهد؟
و قدو قامتی داشته باشد که احدی در قصه ها هم ندیده باشد؟
و بگویند:فلانی را دیدی؟چه پسری را تور کرد؟چه مرواریدی...!!
و من زندگی کنم...و سالها بگذرد...و...
همه چیز انقدر عادی؟چه دلنشین خواهد بود آنچه من گفتم
چه زیباست آنچه من گفتم که دخترانی آن را شب و روز در خواب و بیداری
می خواهند...
من هم بخواهم؟یک زندگی رنگین؟ثروت و کار و خانه و ماشین...من اینها را
باید بخواهم...؟نمی دانم چرا یک جای کار می لنگد...
چیزی در روح من فوران می کند...نمی دانم چیست...اما این چیز که فوران
می کند و همچون خون در رگ می دود در روح خسته ی من راهی به
هیچ کدام از حرفهای من ندارد...حرفهای من بوی عادت می دهد...
من چیزی فراتر از این ها که گفتم می خواهم...
دستهایی که مرا روی خود به بالای آسمان خانه ی مان ببرد
و سپس آسمان شهر آسمان کشور آسمان زمین آسمان منظومه ی شمسی...
من به بالای بام دنیا رفته ام...کسی نمی داند آنجا چیست...
کسی اگر هم دیده...زبانش بند آمده...
من فراترها را می خواهم...فقط زندگی ام بوی عادت نگیرد!فعلا برای من کافیست!
پ.ن1:برای فهمیدن بعضی چیزها باید یک عمر سرم در کتاب باشد!از فکرش هم
خسته می شوم!
پ.ن2:دلم تنگ است برای که و چه نمی دانم!
پ.ن3:کسی را خواستم نرسیدم!
پ.ن4:چیزی را خواستم به دست نیاوردم!
پ.ن5:اینها که به دست نیاوردم سرنوشت مرا خیلی تغییر داد.
پ.ن6:خاصیت من چیست؟
پ.ن7:به کجا چنین شتابان؟
پ.ن8:برای نوه ام تغریف خواهم کرد و آن که به دیوار است را برایش شرح
می دهم...
پ.ن9:شما می دانید که مقارنه ی بعدی مشتری و ماه کی است؟
پ.ن10:...

لطفا فقط کسانی که مطلب رو می خونن نظر بدن!از گذاشتن پیام :وبت قشنگه به من سر بزن و تبلیغات جدا پرهیز کنید!
چقدر دلم برای چند چیز تنگ شده...
این من هستم.من با مانتو و مقنعه و کلاسور زیر باران می دوم.آن هم باران پاییزی.
من می دوم و از سر و رویم آب شرشر می کند...من نمی بینم و پایم در یک چاله ی
آب می رود.پایم خیس آب شده!کتانی آل استارم خراب شده...
این عاقبت همان کوچه ی ماست.
درختها زیر باران می لرزند...سردشان شده.من به یاد می آورم...
من به یاد می آورم آن چتر آبی را که روی پارچه اش پر از عکس خرس بود.
من به یاد می آورم که چقدر پاپیچ پدرم شدم تا آن را بخرد!چقدر فیلم بازی کردم و زور زدم
تا اشک در چشمانم جمع شود!و او برای من آن چتر را بخرد...
و آن روز که از مدرسه باز می گشتم باران می آمد...
و من چترم را گرفته بودم و زیر باران قدم می زدم و نمی دانستم که سرنوشت
برای من چه رقم زده!من احساس سبک بالی می کردم در آن روز 8 سالگی ام...
امروز دور از آن شهر دور افتاده من راه می روم در کوچه ای از کوچه های تهران...
و باز زیر این باران یاد حرف آن دوست دوران راهنمایی ام می افتم که می گفت:
زیر باران گریه کنیم تا اشکهایمان را کسی نبیند...او عاشق کسی شده بود که
راننده ی آزانس بود...
و من باز نگاه می کنم به آن طرف کوچه و خانه ای که زیر باران خود را شستشو
می داد...و می دیدم دختر نوجوانی را که نگاهش به نگاه یک پسر یک لا قبا نگران شده...
و به تبعیت از این قانون اشک می ریزد زیر باران و می داند کسی نخواهد فهمید...
اما قرمزی چشمانش چه؟
من رسیده ام اکنون به جلوی در خانه...من کلید می اندازم و باز می کنم در را...
وارد حیاط می شوم و انگار از دم پله ها راهی ست بس دشوار تا اتاق من در طبقه ی دوم...
عاقبت رسیده ام...در را باز می کنم و داخل می شوم...اتاق رنگ بنفش می شود
من کلاسورم را می اندازم تا گوشم را بگیرم...و صدای وحشتناکی بلند می شود
من می گویم :زکی!! نترسدیم!!!آن وقت مانتوی خیسم را در می آورم
آستینش به پوست دستم چسبیده...دوباره برق می زند و من ملول شده ام حالا
صدایی نمی آید خیالم راحت می شود...اما!!...
خیلی ترسیدم...جیغ نمی زنم تا مادرم از خواب نپرد...!!!
شومینه را روشن می کنم...کبریت پنجمی روی مرا زمین نمی اندازد...!
لباس جدید می آورم و می پوشم...همانجا روی کاناپه دراز می کشم تا یخ پاهایم باز شود...
نمی خواهم از جایم بلند شوم!انگار می خواهم کوه بکنم!به شوق تخت و پتو بلند می شوم...
زیر پتو می روم...پرده را هم می اندازم..این آن چیزی است که می خواهم...
پتوی گرمی که تا نوک دماغم زیر آن رفته ام...و پاهایم زیر آن است...
اتاق تاریک که پرده اش را انداخته ام البته ابرها هم با پرده دست به یکی کرده اند!
صدای اصابت قطره های باران به کانال کولر و شیشه های حیاط خلوت که عمری است
مرا به خود عاشق می کند!در این گیرو دار که قطره های باران با شیشه ها جنگ و دعوا
کرده اند من پلکهایم سنگین می شود...یاد آن روز که از درمانگاه آمده بودم و ریه ام عفونت
کرده بود...جای سرمم درد می کرد...و تبم بالا بود آن روز هم باران می آمد و من عروسکم
را بغل کرده بودم...صدای دستگاه بخور می آمد که به زور نفس می کشید ...آن روز هم
مثل امروز باران می آمد...و من تنها مانده بودم و مادرم نماز ظهرو عصر می خواند...
مادربزگم خواب بود پدربزرگم خرخر می کرد...دایی ام در خانه اش از خستگی
غش کرده بود و تمام آدمهای این دنیا غیر از این چند نفر مرا فراموش کرده بودند...
پلکهایم سنگین تر شد و ...

بالغ بر ۲۰ خط مطلب نوشتم اما کاتش کردم.چون گفتم یا وبلاگم فیلتر می شه
یا ممکنه یه مشت آدم دیوونه از اینجا ها رد بشن و حرفهایی بزنن که فضای
سالم اینجا به گند کشیده بشه...در انتها تصمیم گرفتم فقط چند جمله بگم
از اون چیزی که نوشتم اما کات کردم:
من قطاری دیدم روشنایی می برد...
من قطاری دیدم فقه می برد و چه سنگین می رفت...
من قطاری دیدم که سیاست می برد (و چه خالی می رفت)
من قطاری دیدم تخم نیلوفر و آواز غناری می برد...
پر از حرفهایی هستم که نمی تونم بیان کنم...
چون معنی مسالمت رو خیلی ها نمی دونن فقط ادعاشو دارن...
***
یه آهنگی داره وستلایف به نام هیچ چیزی غیر ممکن نیست...
ذهنمو مشغول کرده...البته خیلی وقته...اما این یاد تجدید شد...
و آهنگ دیگه ای که می گه رویاها به حقیقت می پیوندند...
که اینم همون قانون جاذبه هستش و ارزشش
n برابر مسائل سیاسیه...و یه مشت چرت و پرت که این روزها آدمها رو
توی باتلاق فرو کرده...
فکر من توی این آهنگهاست که معنی قشنگی دارن واقعا...و دارم مستقیم
به جلو نگاه می کنم...و منتظر هستم...
لینک دو تا آهنگ رو می ذارم براتون.گوش کنید و به مفهومش
فکر کنین..
Westlife - Nothing is impossible.mp3
Westlife - Dreams Come True.mp3
امیدوارم دفعه ی دیگه حرفهایی که دارم قابل بیان باشه...
فعلا٬یا علی!

به شدت سردرگم و نا امید شدم...به خاطر بلایی که اون روز سرم اومد...
خیلی چیزها از دست رفت...اگر منو می شناسی برام دعا کن!
دعا کن که به
راه درست برم!
دعا کن خدا کمکم کنه...![]()
**********************************************************
چهره یک آشنا پشت دیوار سرد زمان ماسیده...چارلز رفته...مصطفی رفته...نسیم
رفته...مهری در عبور است و چشمها به راه و غبار انتظار بد جوری در چشمهایشان
لانه کرده...و اینجا یک عده مات و مبهوت...و صداهایی که در سکوت می شکنند
و چشمها می گویند از راز درون...من شکستم...من بوی یاس گرفته ام...
من مرده ام در تردید این عبور سهمگین...من به چهار راه رسیده ام...من راهنما
ندارم که بزنم...چراغی بر این راه تاریک نمی تابد...من حتی چند قدم جلوتر را
نمی بینم...برایم آرزو کن سوی چشم را...برایم تجویز کن جوشانده ی شفا بخش
تردید را...برایم بخوان نوای بی نوای آشنایی را...صدایم کن...که صدای تو خوب است
و دستهای خاکی مرا بگیر...و اشکهایم را پاک کن...من به یک سو خیره مانده ام...
به همان دری که...









